محمد صادقی

در تاریخ ۲۰ سپتامبر ۱۹۵۸ زنی سیاه‌پوست (که مشکل روانی داشت) با کاردِ نامه بازکُن به مارتین‌لوترکینگ حمله و آن را وارد سینه او کرد. او را به بیمارستان بردند تا کارد را از سینه‌اش خارج کنند، که عمل بسیار حساس و خطرناکی بود زیرا نوک تیز آن کارد با رگ آئورت او در تماس بود. پزشک، بعدها به او گفته بود:«اگر تو در طول تمام آن ساعات انتظار عطسه کرده بودی، آئورتت سوراخ می‌شد و در خون خودت غرق می‌شدی.» اما عمل به خوبی انجام شد و نامه‌های مهرآمیزی از آمریکا و سراسر دنیا به دست مارتین‌لوترکینگ رسید.
 اما برای او، در میان نامه‌ها، نامه‌ای از دختر نوجوانی فراموش‌نشدنی بود. دختر نوجوان برای او نوشته بود:«دکتر کینگ عزیز؛ من یک دانش‌آموز کلاس نهم از دبیرستان شهرِ وایت پلینز هستم. با اینکه نباید مسئله مهمی باشد مایل‌ام بگویم یک دختر سفیدپوست‌ام. در روزنامه در مورد اتفاق ناگواری که برایتان افتاد و زجری که کشیدید، خواندم و خواندم اگر عطسه می‌کردید، می‌مُردید. فقط دوست داشتم برایتان بنویسم و بگویم خیلی خوشحالم که عطسه نکردید.» 
دکتر کینگ با وجود فشارها و آزارها همواره از خدا می‌خواست که قلب‌اش خالی از کینه باشد و قدرت روبروشدن با سختی‌ها را داشته باشد، از این رو کشمکش‌های بیرونی را با نیرو و آرامش درونی که خواستار آن بود، پشت سر می‌گذاشت. او هرگز اجازه نداد که خشونت با خشونت پاسخ داده شود، زیرا آگاه بود که با خشونت‌ورزی رسیدن به جامعه دوست‌داشتنی (beloved community) ممکن نبود. دکتر کینگ با الهام از روشِ درخشانِ گاندی در هند، به ایجاد دگرگونی بر اساس «امید و عشق» و نه «امید و نفرت» چشم دوخته بود. 
چنانکه در کتاب «زندگی ‌نامه خودنوشت مارتین ‌لوتر کینگ» ترجمه محمدرضا  معمارصادقی می‌خوانیم، مارتین‌لوترکینگ پس از آشنایی با اندیشه‌ها و روش گاندی در مبارزه بود که راه خود را پیدا کرد و توانست با گام‌های استوار در مسیر عدالت‌طلبی و ظلم‌ستیزی حرکت کند.  اندیشیدن درباره حرکت گاندی در هند موجب شد تا او با قدرت و شهامت بالایی در مسیر مبارزه قرار گیرد. او دریافت که گاندی بر پایه خشونت‌پرهیزی، عشق و عدم‌ همکاری با قدرتِ‌ ستمگر توانست مردم را به حرکت درآورد و از او آموخت که نفرت محصول مبارزه خشونت‌آمیز خواهد بود، و خشونت‌ورزی فقط و فقط امواج بی‌رحمی را به جریان می‌اندازد، در حالی که خشونت‌پرهیزی است که به ایجاد جامعه‌ی دوست‌داشتنی مجال می‌دهد. 
 او  می‌گفت: «خواندن گاندی مرا متقاعد کرد صلح‌باوری واقعی نه عدم‌ مقاومت در برابر شر بلکه مقاومت بی‌خشونت در برابر شر است. تفاوت میان این دو موضع از زمین تا آسمان است. 
گاندی با همان حرارت و قدرتی در برابر شر ایستادگی می‌کرد که مبارزان مسلح ایستادگی می‌کردند، اما او به جای نفرت با محبت ایستادگی می‌کرد.» او باور داشت: «هرکس در سایه شمشیر زندگی کند، جانش را نیز با شمشیر از دست می‌دهد... ما طرفدار خشونت نیستیم. ما می‌خواهیم دشمن خود را دوست داشته باشیم. از شما می‌خواهم دشمنان‌مان را دوست داشته باشید. به آنها نیکی کنید. آنها را دوست داشته باشید و بگذارید آنها نیز این را بدانند... می‌خواهم همه در این سرزمین بدانند اگر من را از بین ببرند، این نهضت از بین نخواهد رفت. اگر من را از بین ببرند، کار ما متوقف نخواهد شد. زیرا آنچه ما انجام می‌دهیم درست است.» 
مارتین‌لوترکینگ با فهم این نکته که دگرگونی‌های پیشین بر اساس «امید و نفرت» شکل گرفته بودند و با اندیشیدن درباره راهی که گاندی پیمود، به دگرگونی‌ای بر اساس «امید و عشق» چشم دوخته بود. 
او با اشاره به سخنی از  لانگ‌ فلوکه می‌گفت:« در این جهان انسان باید یا پتک باشد یا سندان» او باور داشت که ما باید پتکی باشیم که «جامعه ‌دوست‌داشتنی» را شکل می‌دهد، نه سندانی که با پتک‌های پیشین شکل گرفته است. او چنین رویایی را بر اساس قدرتی سرشار از عشق و عدالت امکان‌پذیر می‌دانست.
سرانجام نیز، جنبش حقوق مدنی سیاه‌پوستان با رهبری او توانست به پیروزی برسد، و به قوانین ظالمانه پایان دهد. دکتر کینگ، آخرین سخنرانی خودش را ۳ آوریل ۱۹۶۸ در کلیسای اسقف چارلز مِیسن (مِمفیس) انجام داد و ۴ آوریل در مُتل لورِین ترور شد. 
او در آخرین سخنرانی خود گفت:«فکر می‌کنم یکی از عذاب‌های زندگی این است که دائماً تلاش می‌کنیم کاری را تمام کنیم که تمام‌شدنی نیست... 
زندگی، داستانی ادامه‌دار از رویاهای بربادرفته است. مهاتما گاندی سالیانِ سال برای استقلال مردمش تلاش کرد. اما مجبور شد با این حقیقت روبرو شود که ترورش کنند و با قلبی شکسته بمیرد، زیرا ملتی که او می‌خواست متحد باشند نهایتاً در نتیجه درگیری میان هندوها و مسلمانان، بین هند و پاکستان تقسیم شد... انسان‌ها سال‌ها در مورد جنگ و صلح صحبت کرده‌اند، اما اکنون دیگر نمی‌توانند فقط در مورد آن صحبت کنند. دیگر انتخاب بین خشونت و خشونت‌پرهیزی نیست، بیکه بین عدم‌خشونت و عدم است... فکر می‌کنم همه ما هر از گاهی به طور واقع‌بینانه درباره روزی که قربانی آخرین مخرج مشترکِ زندگی یعنی مرگ خواهیم شد فکر کنیم. همه درباره آن فکر می‌کنیم. 
من هم هر از گاهی درباره مرگ خود و تشییع جنازه خود فکر می‌کنم، اما نه به نحوی بیمارگونه. هر از گاهی از خود می‌پرسم:«دوست دارم درباره من چه گفته شود؟» و امروز صبح به شما می‌گویم. دوست دارم آن روز بگویید مارتین‌لوترکینگ تلاش کرد زندگی‌اش را صرف خدمت به دیگران کند. 
دوست دارم آن روز کسی بگوید مارتین‌لوترکینگ تلاش کرد عشق بورزد. دوست دارم آن روز بگویید تلاش کردم پاسخ صحیحی به مسئله جنگ بدهم. دوست دارم آن روز بتوانید بگویید تلاش کردم در زندگی‌ام به ملاقات زندانیان بروم. 
از شما می‌خواهم بگویید تلاش کردم به بشریت عشق بورزم و خدمت کنم. بله اگر می‌خواهید بگویید یک رهبر بودم، بگویید رهبری برای عدالت بودم. بگویید رهبری برای صلح بودم. رهبری برای راستی بودم. چیزهای کوچک دیگر اهمیتی ندارند... اگر بتوانم در طول زندگی خود به کسی کمک کنم، اگر بتوانم کسی را با یک حرف یا آواز شاد کنم، اگر بتوانم به کسی نشان دهم که مسیرش اشتباه است، در آن صورت زندگی‌ام بیهوده نخواهد بود.»
مارتین‌لوتر کینگ در نامه‌ای از بیرمنگام که در کتاب «من سرگذشت یأسم و امید» ترجمه آزاده کامیار آمده، و در پاسخ به برخی از اظهارنظرهای انتقادی که فعالیت‌ها و حرکت‌های اعتراضی او را نابخردانه و بی‌موقع خوانده بودند، می‌نویسد:«صادقانه بگویم، هرگز در هیچ جنبش عمل‌گرایی شرکت نداشته‌ام که مطابق با جدول زمانی کسانی که به ناروا در رنج و عذاب نیستند، به‌موقع بوده باشد. 
سال‌های سال این جمله را شنیده‌ام که «صبر کنید!» این جمله برای هر سیاه‌پوستی به شدت آشناست. «صبر کنید» برای ما یعنی «هرگز». ما هم باید به حرف قانونگذار برجسته دیروز برسیم که گفت «به تأخیرانداختن بیش از حد عدالت انکار عدالت است.» به گمانم برای آنان که تیغ بُرّان تبعیض را حس نکرده‌اند، آسان است بگویند صبر کنید»... اینک رویکرد ما را افراطی و مطرود می‌خوانند. باید اذعان کنم اول ناامید شدم که چرا ما را در گروه افراطی‌ها قرار داده‌اند. 
اما بعد که بیشتر فکر کردم، دیدم افراطی خوانده شدن به تدریج حس رضایتی در من پدید می‌آورد. 
مگر مسیح هم در عشق افراطی نبود. مگر او نبود که گفت:«دشمنانت را دوست بدار، آن کس که تو را نفرین می‌کند دعا کن، برای آن‌ها که به تو کینه می‌ورزند دعا کن.» مگر عاموس نبی در عدالت افراطی نبود، مگر او نبود که گفت:«بگذار عدالت چون آب جاری شود و پرهیزگاری چون رودی خروشان باشد.»... مگر جان بانیان افراطی نبود که گفت:«ترجیح می‌دهم تا آخرین روزهایم همین جا در زندانم بمانم، تا وجدانم را سلاخی کنم.
 مگر آبراهام لینکلن افراطی نبود که گفت:«این ملت دوام نخواهد آورد اگر نیمی‌شان برده و نیمی دیگر آزاد باشند.» مگر تامس جفرسن افراطی نبود که گفت:«ما این حقیقت را آشتی‌ناپذیر نگاه خواهیم داشت که همه انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند.» پس در اینکه ما افراطی و تندرو ایم شکی نیست، اما چگونه افراطی خواهیم بود؟ آیا در نفرت افراط‌کاریم یا در عشق؟ آیا در حفاظت از بی‌عدالتی افراطی هستیم یا در نبرد برای برقراری عدالت؟... حتی اگر امروز انگیزه‌های ما درست درک نشود، باز هم هیچ ترسی از نتیجه مبارزه‌مان در بیرمنگام ندارم.»بر اساس چنین نگرشی بود که او با امید و عشق راه می‌پیمود، همچون هاول که باور داشت اگر کاری درست است باید انجام شود نه به این خاطر که انجام‌ دادن آن به طور قطع به نتیجه دلخواه می‌انجامد بلکه همین که درست است کافی است.
 با این نگرش است که،امید از چنگ وابستگی به نتیجه آزاد می‌شود و به مسئولیت اخلاقی و عمل شرافتمندانه گره می‌خورَد. امید، در اینجا احساسی درباره آینده نیست بلکه گویایِ کیفیت درونی و اخلاقی انسان است و نظر به اکنون و چگونه زیستن و چگونه عمل‌ کردن در زمانِ حال دارد. به نظر او:«امید پیشگویی نیست، موضع‌گیری روح است، سمت ‌و سوی دل است. 
امید از جهانی که آدمی در همان دم تجربه می‌کند، فراتر می‌رود و آن سوی افق‌های این جهان لنگر می‌افکند... امید یعنی توان تلاش در راهی خاص،نه چون احتمال کامیابی در آن وجود دارد،بلکه چون راهی است نیکو.»
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی